خرید بک لینک
تاريخ : سه شنبه 18 خرداد 1395 | نویسنده : مامان منیژه و بابا مرتضیبازدید : مرتبه بخواب آخرین آرزوی دلم بخواب نازنینم،عزیزم،گلم آدرس پیج اینستاگرام گندم:gandom_ghorbaniموضوع : تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | نویسنده : مامان منیژه و بابا مرتضیبازدید : 11 مرتبهعشقدونه من از یه هفته قبل یلدا من مشغول درست کردن دامن و تاج و دستبند و...برای شما بودم و چند روز قبل یلدا یعنی جمعه که آفتاب هم بود رفتیم پارک سالار مشکات کلی عکسهای خوشگل انداختیمدامنتو بردم و تو پارک تنت کردم،الانم مشغول آماده سازی هستیموای که من غش کردم برات،آخه این قیافه موشی چی میگهوقتی داشتم ازت عکس می انداختم یه آقایی که به نظر عکاس بودن اومدن و گفتن وای چه خانم خوشگلی،اجازه هست ازش عکس بندازمآخه تو سلبریتی منـــــــییعنی همش در حال غرغر بودی،بابامرتضی همش میگفت گندم نخندیـــــــــــــــــا، اون موقع میخندیدیبس که تو این برگها دوییدی آخرشم خوردی زمین،بابا سریع اومدگرفتت و منم یکم دورتر بودم اول عکس انداختم بعد اومدم،بعد چند روز بهم میگفتی من خوردم زمین چرا نیومدی من

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 22:03

بازدید : 22 مرتبهیک عدد مامان تنبل سلام میکنه عشقدونهاین روزها سرم گرم چرم دوزی شده و زیاد وقت آزادندارم،شماهم اصلا عقب نمی مونی و هر کاری که میخوام بکنم پیش قدمی و دلت میخواد انجام بدی،خلاصه مادر دختری کار می کنیمیه وقتهایی هم البته خسته میشی از کار من،میگی بیا بازی و قربونت برم خستگی ناپذیری،معمولا هم دوست داری تو اتاق ما یا خودت بازی کنیم چون میدونی اونجا شش دنگ حواسمون به بازی و شماستتازگیا برای بازی بابا رو بیشتر از مامان قبول داری چون بابا به بازی بیشتر هیجان میده ولی با من معمولا نقاشی وکاردستی و اینجور کارها رو دوست داری،بازی جدیدمون ململه(معلم)بازی هست،یه کاغذ چسبوندیم بالای تختمون و به نوبت معلم و بچه ی مدرسه میشیم(بچه ی مدرسه از کلماتی که خودت ساختی)یه بار رفتیم پارک و یه میوه کوچولوکاج پیداکردی میگی بیا ببین برات آبلابو آوردم(آلبالو)بابا بهت میگه بگو خانم معلم آلبالو داد،میگی خانم ململه آبلابو داداین ماه به خاطر فوت عموی بابا مرتضی 4 روز کیاکلابودیم خدا رحمتش کنه شوکه شدیم از فوتشون،اون روزی که راه افتادیم صبح خیلی زود بود و یک ساعتی تو ماشین خوابیدی و دیگه نخوابیدی و منم ک

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 22:03

بازدید : 8 مرتبهعشقدونه مادر 44 ماهه شدیخیلیییی مهربونی و احساساتی و همش داری ابراز علاقه میکنی،دوست دارم هایی که ازت میشنوم منو تا آسمون میبره،با بابامرتضی هم همینطوری همش بغلش میکنیخیلی زود متوجه اشتباهاتت میشی و معذرت خواهی میکنی،مثلا میگی مامان ببخشید که تو تختم نخوابیدم ببخشید،با یه لحنی هم میگی آدم دلش ریش میشه حالا بماندکه دوباره همون کارها رو تکرار میکنیبرای خوابیدنت هم که برنامه ها داریم،اولش که میگی میخوام پیش شما بخوابم و کلی تو اتاق ما با بابا بازی کنی،بعدش که میبینی بابا خسته میشه و میخواد بخوابه میگی نمیخوام اینجا بخوابم بریم تواتاق خودم،حالا برنامه های اونجا شروع میشه،کل کتابها تو پهن میکنی رو زمین و میگی انتخاب کن،حالا من هر چیو انتخاب کنم میگی اینو نه یکی دیگه،بعد کتابه رو هم من میخونم هم خودت،تو مدت کتاب خوندنم چند بار پتو به دست جابه جا میشی،بعد کتاب تازه آب میخوام و جیش دارم شروع میشه،بعدش میگم گندم برو تو تختت بخواب(آخه من زیر تختت یه پتو پهن میکنم اونجا میخوابم تا بخوابی)میگی یکم پیشت بخوابم،بعضی وقتها این یکم میشه تا صبح و من با کمر درد بیدار میشم،آخه زمین سرده

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 22:03

صفحه بندی